السيد مرتضى العسكري ( مترجم : محمد جوادى كرمى )
37
تهمتها و دروغ پردازىها در كتاب « لله ثم للتاريخ » ( فارسى )
دوران اموى ، بويژه در حكومت معاويه بسى بيش و بيشتر شد ، چون معاويه كسانى امثال « سرجون « 1 » » نصرانى را مستشار و همراز ، « ابن أثال » نصرانى را طبيب ويژه و « اخطَل « 2 » » نصرانى را شاعر مخصوص دربار خود
--> ( 1 ) . سرجون بن منصور رومى ، در تاريخ طبرى ( ج 2 ص 205 ) و تاريخ ابناثير ( ج 4 ص 7 ) گويند : « او كاتب معاويه و همراز او بود و پس از او كاتب و منشى يزيد شد » و در اغانى ( ج 16 ص 68 ) گويد : « يزيد به گاه شرابخوارى ، سر جون نصرانى را نديم و هم پياله خود مىگرفت » و نيز ، در تاريخ طبرى ( ج 2 ص 228 و 239 ) و تاريخ ابناثير ( ج 4 ص 17 ) گويند : « همو بود كه به هنگام رسيدن خبر مسلمبنعقيل ، به يزيد پيشنهادكرد تا ابنزياد را حاكم كوفه گرداند » و بنابر نقل مسعودى در التنبيه والاشراف ، ص 261 و خطط مقريزى ، ج 1 ص 159 ، پسر سرجون نيز كاتب عبدالملك مروان شد . ( 2 ) . ابومالك غياثبنغوثاخطل از نصاراى تغلب ، در اوايل خلافت عمر به دنيا آمد و در سال 59 هجرى فوتكرد . جاحظ در البيان والتبيين ( 1 / 86 ) درباره سبب نزديكى او به امويان يادآور شده كه : « معاويه مىخواست انصار را هجو و عيبجوئى كند ، چون بيشتر آنها از ياران علىبنابىطالب بودند و نظر معاويه را درباره خلافت نمىپذيرفتند ؛ لذا پسرش يزيد از « كعببنجعيل » خواست تا انصار را هجو كند كه او نپذيرفت و گفت : « ولى من تو را به جوانى نصرانى از خودمان راهنمائى مىكنم كه زبانش غوغا مىكند و از هجو آنها باكى ندارد ، و اخطل را به او معرفى كرد . و در اغانى ( 3 / 142 ) از قول كعببنجعيل گويد : « يزيدبنمعاويه به من گفت : « پسر حسّان ، عبدالرحمانبن حكم را رسواكرده و ما را نيز - چون او بازوجه ابنحكم ارتباط داشت - پس تو هم انصار را هجو كن ! » گفتم : « آيا مرا به شرك بازمىگردانى و مىخواهى قومى را كه به رسول خدا يارى رسانده و او را پناه دادند ، هجو كنم ؟ ولى جوانى نصرانى از خودمان را به تو معرفى مىكنم . . . . » و در روايت ديگرى گويد : « معاويه در نهان از كعب خواست تا انصار را هجو كند و او اخطل را به وى معرفى كرد و اخطل آنها را هجو نمود و در شعر او آمدهاست : « ذَهبَتْ قريشٌ بالمكارم والعُلا * واللُّؤمُ تحت عَمائمِ الأنصارِ » « قريش همه مكارم و برترىها را از آن خود كرد و همه پستىها در زير عمامههاى انصار است ! » . و در ص 147 گويد : انصار از معاويه خواستند تا اخطل را به آنها واگذارد و او گفت : « زبانش در اختيار شما باشد ، جز آنكه پسرم يزيد او را پناهدادهاست ! » و در نهان به يزيد گفت : « من به اين قوم چنين و چنان گفتهام و اكنون تو او را پناه بده ! . . » . در ج 8 ص 299 گويد : درباره او گفتهاند : « نصرانى كافرى بود كه مسلمانان را هجو مىكرد و با جبّه خز و حرزخز و زنجير و صليب طلاى آويحته در گردن و ريش آلوده به خمر وارد دربار مى شد و بدون اجازه نزد عبدالملك مروان مىرفت ! و در ج 16 ص 68 گويد : « نديم و هم پياله شراب يزيد بود » . و در سالى هم كه يزيد به حجّ رفت همراه او بود . اغانى ، 8 / 301 .